در شبی سرد دریکی از بیمارستان های تبریز بدنیا امدم شور وشوق عجیبی در
خانواده بوجود آمده بود،فرزنداول ،نوه ی اول،اینها عواملی بود تا من در چشم
همه باشم وچشم وچراغ خانواده شوم!
در آن زمان ها درتبریز خانواده ی ما همه ترکی صحبت می کردند البته خانواده
های بودند که برای بیست گرفتن فرزندانشان درانشای فارسی با فرزندخود فارسی
صحبت می کردند!شاید آنها هم تقصیری نداشتند سیستم ،سیستم بی رحمی بود!
در خانواده من به شیرین زبانی وباهوش بودن معروف بودم ،روزها می گذشت که
متوجه شدم کار پدرم به تهران منتقل شده وماهم باید می رفتیم ،به تهران که
رسیدم درابتدا برایم خیلی جالب بود آدم های جورباجور، شهربزرگ ،زبانی
جدید!این زبان را بارها شنیده بودم تلویزیون منبع اصلی این زبان برای من
بود،در ذهن من یک فارس همان چیزی بودکه تلویزیون به خورد من می داد،باسواد
بودن شیک بودن پول داربودن و...
در محله ی جدید ساکن شدیم مثل همیشه همانند زمانی که درتبریز بودیم برای
بازی ویافتن دوستان جدید از مادرم اجازه گرفتم تا به کوچه بروم ،نزدیک بچه
ها شدم به گرمی ازمن پذیرایی کردن آنها هم می دانستند که من آذربایجانی
هستم چون شماره پلاک ماشین مان تبریز بود،ولهجه ی ی ترکی من هنگام صحبت
کردن به فارسی! مرا برای بازی دعوت کردند بعضی کلمات انها برایم نآشنا بود
اما متوجه می شدم درعالم کودکی با آنها بازی کردم ،کم حرف می زدم به قول
پدرم که می گفت تو چرا اینقدر درتهران کم حرف می زنی وجواب من این بود که
من فارسی بلد نیستم !به اصرار خانوده ام وبرای برقرای ارتباط با بچه ها سعی
دریادگیری فارسی کردم روز اول مهرشد ومن به مدرسه رفتم هنوز فارسی را با
لهجه صحبت می کردم !گاهی بچه ها نیش خندی می زدند! اما برایم مهم نبود،معلم
امد با روی خوش امد ،سلام کرد ،ما هم سلام کردیم ،بی مقدمه از بچه ها
پرسید که دراینده می خواهید چکاره شوید؟ بچه ها یا دکتر می گفتند ویا
مهندس والبته همراه با فوتبالیست شدن!اما جواب من متفاوت یود!من می خواستم
رئیس جمهورشوم!(البته با آن سن کم می دانستم که نباید بگوییم که می خواهم
رهبرشوم!)بسیاری از بچه های هم سن وسال من معنی رئیس جمهور راهم نمی دانسند
معلم جاخورد ه بود گفت :آفرین رئیس جمهور! یکی از بچه ها گفت:توهنوز فارسی
صحبت کردن را بلد نیستی وهمه خندیدند!
صندلی بغل دستی من پسری مهربان به نام رضا بود من به رضا،ریضا می گفتم اوهم
می خندید،یک روز معلممان از دست من عصبانی شد!او می گفت تو چرا فارسی یاد
نمی گیری؟ چرا به بشقاب ،بشگاب می گویی، چرا به مداد،میداد می گویی ! چرا
به شنبه ،ایشنبه می گویی! کمی خجالت کشیدم معلم تندتند می گفت وبا عصبانیت
گقت چرا جواب نمی دهی! سیلی محکمی برگوش من نواخت !بغض گلویم را گرفت، همه
خندیدند! معلم مرا ازکلاس بیرون کرد گفت تازمانی که درست حرف زدن! را یاد
نگرفتی ،حق نشستن در کلاس را نداری!بغض عجیبی را حس می کردم کم کم اشک هایم
سرازیر شد، صورت بچه هایی که به من می خندیدند !سیلی معلم !ندانستن
فارسی! ترس از بی سوادی! بی سواد بودن ترکها درتلویزیون !همه درحال گذراز
جلوی چشمانم بود،ناگهان بغضم را قورت دادم اما بغضم را همراه زبانم قورت
دادم! آری من زبانم را قورت دادم!دیگر عزمی کردم برای بدون لهجه شدن برای
فرار از تمسخر! برای فرار از سیلی! برای فرار از بی سوادی!
از مدرسه تا خانه ی ما 20دقیقه راه بود من درعرض 5دقیقه دوان دوان وگریان
به خانه رسیدم مادرم را که دیدم دراغوش او گریستم ،می دانستم که نباید
بگوییم نمی خواهم برم مدرسه!مادرم فکر کرد که با بچه ها دعوای م شده ومرا
دلداری دادهرروز فارسی راتمرین می کردم به نوع حرکت لب ودهان دوستانم نگاه
می کردم حتی تن صدایم هم تغییر دادم تا من هم باسواد!وآقا دکتر!شوم ،کمی
بزرگ شدم کلاس دوم درانتظارمن بود من دیگر کاملا فارس شده بودم حتی درخانه
هم فارسی حرف می زدم اما پدرم ترکی بامن صحبت می کرد،کلاس دوم شد من در فکر
تسخیر همه جا بود می خواستم بیشتر بدانم کره ی جغرافیا اولین چیزی بودکه
مرا راحتتر با محیط بیرون اشنا می کرد،علاقه ی من برای شناختن باعث شد تا
در دوروز ،پایتخت تمام کشورهارا حفظ کنم اما دراین میان در بالای سرایران
نامی آشنا را دیدم آذربایجان!از پدرم پرسیدم مگر ما آذربایجان نیستیم پس
این چیست !پدرم گفت:هردو آذربایجا ن است پرسیدم اگر هردو آذربایجان است پس
چرایکی ومتحد نیست! مگر نقشه ی ایران به شکل گربه نیست !مگر این خط سیاه
مرز کشورها نیست ،پدرم جواب داد بله عزیزم اما آنها مستقل هستند البته
پدرم توضیحاتی دادومن بسیاری از انهارا درک ومتوجه نشدم ،به پدرم گفتم انها
هم فارس هستند!پدرم گفت نه انها ترک آذری هستند، گفتم مثل ما! گقت بله،
گفتم پس فارسی بلد هستند !گفت نه!نه ،گفتم ،پس انها چه جوری درس می خوانند
!پدرم گفت ترکی !تعجب کردم مگر می شود !از پدرم پرسیدم پس ما چرا ترکی درس
نمی خوانیم!پدرم جوابی نداشت!تنها سکوت!!!
در ذهن خود پایتخت کشورها را مرور می کردم ناگهان باخوداندیشیدم وگفتم مگر
یک خط سیاه(مرزی )چقدر قدرت دارد که یکسوی خط می تواند ترکی درس بخواند
وسوی دیگرنه!موضوع جالبی بود فردای ان روز از معلممان پرسیدم که چرا ما
ترکی درس نمی خوانیم جواب معلم این بود
ترکی خط ندارد!
زبان فازسی زبانی کامل وعامل اتحاد است!
باز همان حس تحقیر سال پیش به سراغم امد ومصمم تر شدم تا فارسی راهمانند تلویزیون صحبت کنم که می کردم!
البته در ذهن واندیشه ی من نام جدیدی وارد احساسات من شده بود آری آذربایجان!!
اما هنوز ارتباطی راحس نمی کردم سالها گذشت ومن فارس تر از فارس ها می شدم
!ماهواره وارد زندگی ماشد، کانالهای متفاوت وجالب ترکیه با یک تفاوت
عمده!این کانال ها ترکی صحبت می کردند!از قاب تلویزیون صدایی دیگر می
شنیدم! در این کانالها دکترها ومهندس ها هم ترکی صحبت می کردند! وبرخلاف
تلویزیون ایران هیچ ترکی مسخره نمی شد!
برایم جالب بود بعدها کانالهای بانام آذربایجان را دیدم که همانند ما صحبت می کرد آنجا هم همه ی دکترها ترکی حرف می زدند!
با بچه ها در کوچه فوتبال بازی می کردم روزی بچه ها گفتند بیاید برای تیم
خود نامی انتخاب کنیم یکی از دوستانم گفت توو پسر خاله ات یک تیم، من
ومازیار هم یک تیم، قبول کردیم ،انها اسم تیمشان راستارگان تهران
گذاشتند!پسرخاله ی من هم گفت ماهم ستارگان تبریز! خوشحال شدم اما گفتم
نه!اسم تیم ما ستارگان آذربایجان!
بازی می کردیم وقتی اسم تیم مان ستارگان آذربایجان بود نیروی عجیبی پیدا می
کردم گویا نباید می باختم هنگامی هم که می باختم بسیار ناراحت می شدم این
حس جدیدی بود حسی که از شکست آذربایجان ناراحت می شدم از برد آذربایجان شاد
می شدم!
روز گار گذشت ومن بزرگ وبزرگ تر ونزدیکتر به زبانم شدم از موسیقی
آذربایجانی لذت می بردم رقص آذربایجانی شوروشعفی خاصی داشت سالها گذشت ومن
وارد دبیرستان شدم معلمی داشتیم آذربایجانی با لهجه غلیظ ترکی صحبت می کرد!
اما خیلی باسواد بود بچه ها میگفتند این آقامعلم یک زمانی دردانشگاه درس
می داد اما بعدها اخراج شد !برایم جالب بود بعد کلاس گفتم آقا من هم
آذربایجانی هستم !اقا معلم جواب داد بسیاری از این بچه هاهم آذربایجانی
هستند اما همانند تو جرات جلو امدن وگفتن اینکه من یک ترک هستم را ندارند!
جواب متفاوت وخاصی بود از احوالاتم پرسید که متولد کجاهستم او متولد اردبیل
بود
با معلم آذربایجانی هروز بیشتر از روزهای قبل رفیق تر می شدم ،معلمان مجله ی
داشت به زبان ترکی برایم عجیب بود تا ان زمان درایران مجله به زبان ترکی
ندیده بودم !گفتم آقا این چه مجله ای است گفت بیا ببر بخوان هفته ی بعد
بیاور
از لحظه گرفتن مجله مطالب انرا خواندم تا زمانی که خوابم برد، این مجله
مرا به فکر برد تابیشتر تحقیق کنم از معلم مان کمک وراهنمایی خواستم اوهم
چند کتاب اورد وگفت که مواظب باش تا به درست اسیب نرسد! می خواندم وبیشتر
می فهمیدم !بیشتر می فهمیدم که به من دروغ گفتند! به من خیانت کردند ومن با
حسرت به روزهای گذشته می نگریستم ،زبان من هم همانند زبان فارس ها خط
داشت! حتی زبان من لهجه های متفاوتی داشت !تصویر کشورهای ترک در کتاب دکتر
هیئت را دیدم وبربیشماربودن خود اگاهی یافتم، قزاقستان ،ازبکستان
،آذربایجان ایران، جمهوری آذربایجان وقرقیزستان، ترکمنستان ترکیه و... همه
ترک بودند با مطالعه این کتاب همه چیز را دریافتم ودروغ ها بر من اشکار شد!
اما ازز بان فارسی تنفری نداشتم اما دریافته بودم که زبان ترکی برای من
ترک، مهمتر از فارسی است !همچنان که فارسی برای فارس زبانان مهمتر از سایر
زبانها ست! من با خانوده ام دیگر ترکی حرف می زدم از حق وحقوقمان می گفتم
،برای پدرومادرم جالب بود! در یافتن دوستان هم زبان بودم، بسیاری از
دوستانم که فارسی با من صحبت می کردند ترک بودند
روزها گذشت اما اینبار من در حرکت برای رسیدن به هویتم بودم ،هویت آذربایجانی!
سالها از ان زمان می گذرد حالا تنها فکر وذکرم وطنم وزبانم است خواهم
کوشید تا درکنار هم زبانانم برای رسیدن به حق آذربایجان تلاشی کرده باشم تا
تحفه ای برای آیندگان داشته باشم !
دیگر دوست ندارم فرزندم همانند من زبانش را قورت دهد!
آری می خواهم هنگام سوال و جواب فرزندم از من ،سرم را بلند کنم وهمانند
پدرم سکوت نکنم تافرزندم همانند من درحسرت زبان مادریش نسوزد تا زبانش را
قورت ندهد!! تا توهم بی سوادی به افکارش نفوذ نکند !تا دگر برتربینی را از
خود دور کند !تا آذربایجان سربلند واستوار افتخار آفرینی کند ,برگ برگ
تاریخ را از نام خود بهرمند سازد!
یک مهر آمد ومن درحسرت تحصیل به زبان مادریم هستم! درحسر ت سالهای که می
توانستم به ترکی تحصیل کنم وموفق باشم !در حسرت روزهایی هستم که نتوانستم
بازبان خودم حق خودرا بگیرم!
من نتواستم اما می جنگم تا فرزندم بتواند!
یاشاسین آذربایجان